![]() |
![]() |
|
| لطیفه - خاطره |
|
سلام
همون طور که قبلا" گفتم تهران بودم تازه امروز اومدم. اما ازاین به بعد سعی می کنم مرتب آپ کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 14:36 توسط خرس کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا حالا شده گرسنه سر رو با لش بزاری ؟
به جای ستاره شبها ... بشینی غصه شماری ؟! تا حالا شده یه دفعه واسه شام شب بمونی ؟ شرم بی حد پدر رو .... از توی چشماش بخونی ؟! واسه پوشیدن کفشی که فقیرا می پسندن تا حالا شده یه عده .... به برادرت بخندن ؟! توی روزای زمستون که هواش برفی و سرده ببینم مامان جون تو .... تا حالا کلفتی کرده ؟! شده سرمای زمستون خواب و از چشمات بگیره ؟ شده خواهر مریضت .... گوشه ی خونه بمیره ؟! شده طرز نگاه مردم باهات از روی غرض شه ؟ شده گوشواره ی مادر .. به یه پیت نفت عوض شه ؟! فرش خونه رو فروختی واسه دارو واسه درمون ؟ حرمتتونو شکستن .... آدمها آسون آسون ؟! این یه تیکه از سقوطه این یه صحنه از نیازه چی بگم براتون آخه .. که سر این رشته درازه !!!!! |
| پیوندها |
|
بچه کوچولو مهسا آبجی نسرین نی نی یون محمد باقری |
|
RSS
|