![]() |
![]() |
|
| لطیفه - خاطره |
|
یکی آشغال میره تو چشمش،سر ساعت 9 میشینه دم در
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:0 توسط خرس کوچولو |
|
|
یه روز سه تا دزد میرن دزدی وسط کار صابخونه بیدار میشه هرکدومشون میرن تو یه گونی صابخونه میاد به گونی اول لگد میزنه صدای گردو در میاد.به گونی دوم لگد میزنه صدای شیشه میاد.به گونی سوم لگد میزنه صدایی نمیاد بازم محکمتر لگد میزنه بازم صدا نمیاد دوباره لگد میزنه دزده عصبانی میشه میاد بیرون میگه: بابا آرده آرد ، آرد که صدا نداره نمیفهمی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:35 توسط خرس کوچولو |
|
|
من از وقتی که از تهران آمدم دیگه یادم رفته که وبلاگی با عنوان <<خاطرات خرس کوچولو >>دارم.
اما از این به بعد می خوام تلافی کنم.پس: ۱۷/۹/۸۶ امروز انگار تمام بد بختی ها ریخته بود سرم از اونور برای امتحان اجتماعی خوب درس نخونده بودم . لباسام رو هم که اتو نکرده بودم (مامانم هم بهم گفته بود یخ حوض رو بشکنم تا خواهرم دستا شو بشوره) صبح ساعت ۷ بیدار شدم حالا من تا ساعت ۵/۷ چطوری همه ی این کارا رو انجام بدم خلاصه باید با این همه بدبختی برم مدرسه و من به سلامتی به مدرسه رسیدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16:3 توسط خرس کوچولو |
|
|
معلمه سر کلاس ميگه هرکس خنگه از جاش بلند بشه.يه شاگرده بلند ميشه ميگه : آقا بخدا ما خنگ نيستيم فقط خواستيم شما تنها نباشيد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:49 توسط خرس کوچولو |
|
|
سه تا پیرزن تصمیم می گیرن شوهر کنن! یه آگهی می دن تو روزنامه: با یکی ازدواج کن... 2 تا جایزه بگیر!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:42 توسط خرس کوچولو |
|
|
غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 0:23 توسط خرس کوچولو |
|
|
يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:12 توسط خرس کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا حالا شده گرسنه سر رو با لش بزاری ؟
به جای ستاره شبها ... بشینی غصه شماری ؟! تا حالا شده یه دفعه واسه شام شب بمونی ؟ شرم بی حد پدر رو .... از توی چشماش بخونی ؟! واسه پوشیدن کفشی که فقیرا می پسندن تا حالا شده یه عده .... به برادرت بخندن ؟! توی روزای زمستون که هواش برفی و سرده ببینم مامان جون تو .... تا حالا کلفتی کرده ؟! شده سرمای زمستون خواب و از چشمات بگیره ؟ شده خواهر مریضت .... گوشه ی خونه بمیره ؟! شده طرز نگاه مردم باهات از روی غرض شه ؟ شده گوشواره ی مادر .. به یه پیت نفت عوض شه ؟! فرش خونه رو فروختی واسه دارو واسه درمون ؟ حرمتتونو شکستن .... آدمها آسون آسون ؟! این یه تیکه از سقوطه این یه صحنه از نیازه چی بگم براتون آخه .. که سر این رشته درازه !!!!! |
| پیوندها |
|
بچه کوچولو مهسا آبجی نسرین نی نی یون محمد باقری |
|
RSS
|