تبليغاتX
خاطرات خرس کوچولو - زندان
لطیفه - خاطره
دل وحشت زده در سينه من مي‌لرزيد 

  دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد  


  آي همسايه زنداني من 

  ضربه‌ي دست مرا پاسخ گوي 

  ضربه دست مرا پاسخ نيست 

 

تا به كي بايد تنها تنها 

  وندر اين زندان زيست 

  ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم 

  پاسخي نشنيدم 

 

سال ها رفت كه من

  كرده‌ام با غم تنهايي خو 

  ديگر از پاسخ خود نوميدم

 

راستي هان 

  چه صدايي آمد؟

  ضربه‌اي كوفت به ديواره زندان، دستي؟

  ضربه مي‌كوبد همسايه زنداني من 

  پاسخي مي‌جويد 

  ديده را مي‌بندم 

  در دل از وحشت تنهايي او مي‌خندم !!

سلام.خوبين؟؟؟چه خبر؟؟؟شرمنده يه مدت نبودم.آها راستي منم خوبم.تا يادم نرفته بگم كه اين شعرا رو خودم نميگما.از وب سايت هاي مختلف بر ميدارم.

با تشكر.خدا حافظ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:32  توسط خرس کوچولو | 
 
!------ http://www.hadisystem.tk ------->